نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
نقطه هاي خاتون نقطه هاي خاتون

نقطه هاي خاتون
مظاهر شهامت

بكتاش آبتين

پويا عزيزي

وب سايت سيد علي صالحي

ميرزا آقا عسكري

ساسان شكوريان

آزاده زارعيان

علي قنبري

محمدحسن مرتجا


آرشيو ماهيانه
آذر 84




اينجا رو صفحه خونگي خودت كن

سرزمين رايانه بانك بزرگ نرم افزار تلفن 11 66 222 - 0671

مركز پخش انواع نرم افزار و وسايل جانبي كامپيوتر و طراحي هاي تبليغاتي


نقطه هاي خاتون

- من گم شده است / اين‌جا بهبهان است آقا ! / صفر شش‌صد و هفتاد و يك را كه تو چرخيدي / من در چشم‌هاي آريوبرزن پيداست ماه / ( مفهوم تر مي‌شود صدا ) / « ابو‌حمزه » يِ كفش‌گر اين‌ جايي ست / صداي پاي باطني‌ها مي‌آيد هنوز / اين‌جا توي قلعه زنداني‌ست / - اشتباه نگرفته‌ام؟» / ( مي‌خواستي اين جا را نچرخي تو ) / هزار و سي صد و صد سال بعد / من عدالت را توي خيابان دراز كشيده‌ام/ - بلندتر لطفن ! نمي‌شنوم. » / اين جا بهبهان است آقا ! / آسمان صافِ بعدازظهر كابل نيست. / الو ....( انگار كه خط روي خط. )

شنبه، 27 خرداد، 1385


خداحافظ پرشين بلاگ !

يادم آمد: باران بود ايستگاه راه آهن بود من بودم و تو که هنوز نيامده‌ای.

اين تصويری است ماندگار از رفتن از خداحافظ . و از من که بايد می‌رفتم .

و از تو که بايد نمی‌آمدی.

شايد به کازابلانکا رفتم . شايد سال‌های بعد گذار تو به کافه ريک افتاد. سام دست‌های من هنوز هم می‌نوازد: هم چنان که زمان می گذرد ...

من کولی‌ام ! کولی از اين صحرا به آن صحرا ، از آن صحرا به اين صحرا ... می رود.

من هم رفتم. به بلاگفا .

نشان بی‌نشانی‌ام اين است: www.sedehi.blogfa.com

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

دوشنبه، 10 بهمن، 1384

تذكره آغوش ابراهيم يا فرامرز سه دهي؟

تذكره ي آغوش ابراهيم (1)

به انگيزه واستقبال چهارمين مجموعه ي شعر منتشر شده ي فرامرز سه دهي :

« باران بود همه‌ي ليلي‌ها رفته بودند »

فارتقب يوم تاتي السماء يدخان مبين (2)

                                                                                             قرآن سوره الدوخان آيه 10

 

1)‌ بي‌درنگ و بدون توضيحات اضافي درباره موجوديت فرامرز سه‌دهي و فعليت شعر او چه مي‌توان گفت ؟

فرامرز سه دهي را مي‌شود بي هيچ مكث شبهه آلودي با نام‌ها و نشانه‌هاي نزديك به هم و متنوعي تصور ، شناسايي و حتي تعريف كرد از قبيل : فرزندِ ، برادرِ ، شوهرِ ، پدرِ ، كارمندِ ، هم‌كارِ ، هم پالكي‌يِ ، هم‌سايه‌يِ ، دوستِ ،  شاعرِ  و    و نيز با انتخاب و قرار دادن مشروط شماري اعداد مشخص در كنار هم ، مي‌توان به تشخيص هويت‌هاي عمومي و قرارداري او و برخي اثرات حضوري ـ فيزيكي‌اش در مكان قابل كنترل پي برد ، از جمله : شماره شناسنامه ، رقم بيمه‌گري ، كد ملي ، شماره تلفن ، شماره حساب بانكي ، شماره پرونده‌ي   و اما فارغ از انواع عنوان‌ها و لقب هاي دهن پركن و ديگر اعتبارهاي از پيش تدارك ديده من گمان مي‌كنم ، فرامرز سه دهي پيش از هرچيزي انساني است مترادف و هم سنگ نفسانيات و خيال ورزي‌هاي بالقوه و ادراك ها و حساسيت هاي بالفعل خاص خود كه بي‌صبرانه بر تمايل‌هاي عصياني و فضيلت‌ها و ديگر مناسبات انساني‌اش پافشاري مي‌كند و بيش‌تر از هرچيز شاعري است كه مي‌كوشد با معيارهاي عاطفي زبان و نورم‌هاي نگرشي شعر خود هم‌خوان باشد . شباهت او به آدم‌هاي اغلب ساده و بي‌توقع شعري اش و شباهت او به صداها و دنياهاي دست نيافتني‌اش قابل كتمان نيست . او ، هر وقت و هر كجا ، هم‌واره ميان دو كمانِ هم‌گراي انسان ـ شاعر در نوسان و شدن است . نصف عمرش را به تقريب شاعر بوده ، يا دست كم در حال و هوا  ، خلجان‌ها ، روح خراشي‌ها ،  بي قراري‌ها و نيازهاي اوليه شاعري سپري كرده است و اين تا هميشه براي او كه به خود باورانده است ـ با آغاز هر شعري كه بر زبان و از قلم جاري مي‌شود دوباره متولد مي‌گردد و با پايان بي پايان آن باز از نو مي‌ميرد ، مصيبتي لذت بار است و لذتي مصيبت بار. حالت وقوع شعر سه‌دهي مبتني بر آن دسته از دريافت‌هاي فوري ـ حسي شاعر است كه پيش از اين آبشخورشان دريافت‌هاي مطلق -  منطقي انتخاب شده براساس يك نقشه‌ي ذهني پرداخت شده بوده است . بنابراين امتدادهاي جستجوگرانه و جذبه‌‌هاي كشف آميز شعرها ، بيش تر از آن كه در قلمرو مشاهده خود را تثبيت كنند برآن‌اند تا مجموعه‌اي از خيال‌ها و تصويرهاي گم شده در پيش توي ذهن مخاطب را به چالش بكشاند آشفتگيِ بطئي و نه چندان مسلطي كه گاه به زبان شعرها حركتي ديناميكي مي‌بخشد به شاعراين امكان زيبا شناختي را مي دهد كه طي چند مرحله و از چند جنبه‌ي متفاوت ارزشهاي تصويري شعرها را داراي موقعيتي موضوعي و فرا مضمومني نمايد :  الف)‌ مرحله‌ي شكل گيري ناگهاني تصويرها با اين امكان كه خود به تصويرهاي ديگر تبديل بشود يا نشود . ب ) انتقال يك يا چند تصوير مجدد از يك ساخت زباني مشخص به ساخت زباني ديگر؛ با اين امكان كه زبان حالت‌ها و حركت‌هاي به تعويق افتاده‌ي شعري خود را با خاطره‌ي تماشاي واقعيتي تماشايي تامين و جبران مي كند . ج )‌خالي كردن زبان از تصوير يا زبان را با تجمع ناگهاني تصويرها محصور گرداندن با اين امكان كه يك يا چند مضمون تعبير نيافتني در طول زمان ، همه چيز شعر را از جمله زبان و تصوير را  معطوف وختم به خود گرداند .  هـ )‌ جدالِ منجر به تعليق و تعليق منجر به جدالِ ميان زبان و تصوير با اين امكان كه تصويرها از سويي آرام آرام از مرزها و خصيصه‌هاي مشاهدگي دور مي‌گردند و متعلق به قلمرو خيال شاعرانگي مي‌شوند و از سوي ديگر زبان از سازش با عادت‌هاي حرفي سرباز مي‌زند و با شكل‌ها و رنگ‌ها عجين مي‌شود و كلمه در شعر ارزشي فراتر از شي شده‌گي مي‌يابد . ارگانيسم شعري و بالطبع آدم‌هاي حالا باطني شده‌ي شعرهاي سه‌دهي خيلي پيش‌تر از آن كه نمود و مفهومي زيبا شناختي ـ شعري به خود بگيرند داراي خيال ، روان و عاطفه‌اي تغزلي بوده‌اند دامنه تغزل و تبعات كنش‌مند آن مانند موسيقي بياني ـ تصويري ، عاطفه‌ورزي‌هاي ناآگاهانه و تحرك‌هاي حساسيت‌زا شايد از جمله‌ي نخستين مايه‌هاي اصلي شعر سه‌دهي باشند كه به كمك آن ها مي‌توان ارتباط‌ها و مناسبات عناصر ذاتي و تحميلي و نيز تركيب هاي هم‌زمانِ انديشه و احساس و ريتم و تصوير و كلمه را مورد مطالعه قرار داد . ساخت تغزليِ اين شعرها و شكل پرداخت دروني آن‌ها را نمي‌توان تنها معطوف به زبان و كاركردهاي نحوي جمله ها انگاشت زيرا فضاها و بخش‌هاي فرا سطحيِ آنها گاه چنان در پي تسخير زبان شعر مي‌كوشند كه گمان مي‌رود مي‌توان با گذشتن از وقوف‌هاي زباني درآميخته با نگره هاي رمانتيكي واحساس هاي مكانيكي اشيا و آدم ها به نامعلومي و ناپيداهاي پايان ناپذيري انديشيد كه تنها لحظه اي جولان و دامن‌گستري تخيل و رويا در آن شعر را شعرتر مي‌كند شاعر را شاعرتر و مخاطب را مخاطب‌تر .

2)مشخصه‌هاي ظاهري و عمومي مجموعه شعر « باران بود »  را نه چندان به تفصيل ، اما دقيق بيان كند .

عنوان كامل :

باران بود همه ي ليلي ها رفته بودند / مجموعه ي شعر / فرامرز سه دهي / 93 صفحه

ناشر : رشت : فرهنگ ايليا ، 1384 ( ‌25 مين مجموعه ي شعر انتشار يافته از سري مجموعه‌هاي شعر معاصر )

شابك : 8 ـ 44 ـ 8684 ـ 964

شماره‌ي ثبت كتاب خانه ي ملي ايران : 11859 ـ 84 م

چاپ آرنگ صحافي كتبه گيل

آماده سازي و نظارت : هادي ميرزا نژاد موحد

طرح جلد : شاهين بشرا ( سه رنگ ، آرام ، مودب و خون سرد كه بي فاصله نگاه كننده را به ياد پوستر اصلي و يكي از طولاني‌ترين سكانس‌هاي پاياني فيلم خانه‌ي دوست كجاست عباس كيارستمي مي‌اندازد ، البته اگر نگاه كننده فيلم را ديده باشد والبته منهاي قطره‌هاي ريز و درست باران كه بيش‌تر از آن كه درخت و جاده‌ي خاكي جلد را خيس و گِل‌آلود كند آن را  دور و كدر به نظر مي‌رساند .)

همه‌ي حقوق : محفوط

چاپ نخست 1384 ، شمارگان 1550 نسخه

قيمت : 900 تومان

مشتمل بر دو دفتر : الف ) صحنه تاريك لطفن ، شامل 31 قطعه شعر كوتاه

ب ) برمي‌گردم تو نسرين باش ، شامل 23 قطعه شعر كوتاه

3) فرامرز سه دهي در مجموعه ي « باران بود ... » در پي دامن زدن و دروني كردن كدام دغدغه‌ي حسي و دلواپسي ناگزير است ؟

يادآوري و فراخاطر كردن همه‌ي آن زمان‌ها ، مكان‌ها ، اشيا ،آدم‌ها ، رويدادها ، محرك‌ها ، آگاهي‌ها‌‌، معصوميت‌ها ، ارتباط‌ها و مناسبات زيست‌مندانه‌اي كه امروز به فراموشي و زوال سپرده شده است يا در حال فروپاشي و اضمحلال ناگهاني و تدريجي است .  و روزي براي شاعر مصداق و محل باورها ، آموزه‌ها ، سرسپردن‌ها ، تعلق‌ها و ايمان راستين انساني بوده‌اند . يادآوري بزرگ‌ترين مايه‌ي رنج زندگي روحي انسان معاصر است و اين رنج در ذهن و زبان و تخيل شاعري كه به اصرار مي‌كوشد هم‌زمان هم خود باشد ، هم ديگري و هم جهان به مهيب‌ترين شكل ممكن و مصيبت‌بارترين تقدير رقم خورده خود را بيان مي‌كند و آشكار مي سازد . اگر فرض عمومي بر اين است كه انسان ( و به ويژه انسان معاصر) محكوم و مجبور به يادآوري‌ست آن‌گاه شاعر ( و به ويژه شاعر معاصر) محكوم‌تريني است با اعمال شاقه كه بسي ناگزير است همه‌ي از دست رفته‌ها و فراموش شده‌هاي انساني را دم به ساعت به ياد آورد . درست مانند «sybil  » افسانه‌اي كه آرزويي جز مرگ نداشت و هر چه بيش‌تر پير و سالخورده مي‌شد : فاصله اش با مرگ بيش تر و بيش تر  . يادآوري‌هاي شاعرنه در زمان مي‌گنجد و نه در مكان ، نه از جايي شروع مي‌شود ، نه در جايي پايان و قرار مي گيرد : حركتي‌ست بي جرح و تعديل و مويينه‌وار كه سياق بيداري او ، از چشم  و گوش و زبان و پوست و استخوان مي‌گذرد ، در خون و روح‌اش جاري مي‌گردد و حساسيت‌ها و عصبيت‌هاي پنهان و دور او را برمي‌انگيزداند . معمول بر اين است كه شاعران از عقل معاش و منطق حساب‌گريِ اين يا آن كم بهره يا اَساسن بي بهره‌اند و آن چه در منتها اليه نيت و طينت خود مي‌تنند نه موازنه‌ها و جمع و تفريق‌هاي كاسب مآبانه‌ي دو دوتا ، چارتاي مرسوم را بر مي‌تابد و نه از جنس عوعوي سگ‌هاي چاق و نترس است زير نور ماه ، و همين مصداق بي‌تزلزل آن حس غريب و ميل مه‌آلود به دور افتادگي در او و با اوست كه به او امكان و اعتبار اين را مي‌دهد كه آن چه ديگران مي‌دانند يا در شرف دانستن‌اش هستند ببيند و چون حرفه‌ي  ذهني و دل  مشغولي  فكري‌اش «‌‌ديدن » و « چه گونه ديدن » و « دوباره ديدن » و « جورهاي ديگر ديدن » است مي تواند بسيار بي‌واسطه‌تر و سر راست‌تر از آنان كه توقع و مرادشان از ديدن تنها عبارت است از درك تقريبن محسوس و بالنسبه واقعيِ سطح روشن و رويه‌ي نخستين اشيا و كالبد متحرك آدم‌ها و وقوع تجريدي رويدادهاي زمان‌مند به درون اشيا ،  كنه اشكال و ژرفاي آدم‌ها و به قلب دقيقه‌ها و وقايع انساني طبيعي نفوذ كند و قسمتي  از « خود شهودي » اش را از آن آن ها گرداند . اساس چنين خرج كردن و از دست دادن بي‌مضايقه و بي حساب و كتابي ، بن مايه و شگرد راز آلود يادآوري هاي شاعر است . همه‌ي آن چيزهاي منقول و غير منقولي كه ديگران از دست داده‌اند يا در حال از دست دادن‌اش هستند شاعر در پي بي وقفه به دست آوردن شان است . از ياد رفته ها و فراموش شده‌هاي انساني از جمله ي بزرگ‌ترين عرصه ها و امكان هاي قابل تجربه است  براي يادآوري و خاطرگرداني شاعر و نيز قابل تبديل به ماهيت و صورت‌هاي زيبا شناختي شعر .

4) فرامرز سه‌دهي به طور مشخص و روشن در پي يادآوري و به ياد آوردن چه چيزهايي مي كوشد‌؟ تا حد ممكن فهرستي از آن ها تهيه كنيد .

من گم شده - من پيدا در چشم‌هاي آريو برزن - ابوحمزه‌ي كفش‌گري كه اين جايي‌ست - صداي پاي باطني‌ها - قلعه‌ي زندان - منِ عدالت كه در خيابان دراز كشيده - آسمان صاف بعداز ظهر كابل - باران كه تمام شد - چهل سال پيش دوم آذ ر -  جايي كه تو هستي خنده‌ هاي تو گل‌هاي قالي دنياي تشنه پرده هاي عوض شده انار زرد شده‌ي لب‌هاي مادر صداي سه ساله‌ي « فرناز » - من خط خورده لكه‌هاي خون بر پيراهن جهان و كلمه بوي تو هفت سين منِ پير شده با سيب خنده‌هاي تو آدم هاي روي پل خنده‌هاي بر ديوار برادران يوسف و دريدن بوي پيراهن كوندرا سري كه براي خداحافظي مي چرخد شيمبورسكاي همين صحنه مختاري پوينده احمد ( شاملو ) نصرت ( رحماني ) پرنده‌هاي مرده صداي تو بوي مرگ زرد شدنِ زير پاي عابران نق زدن نيمكت سيماني سري كه بغض مي كند روي شانه سرماي فارسيِ نمي‌دانم چندم نيامدن ها گربه‌اي كه مادر خوبي نبوده است - « نوبل » را كه به خنده هاي تو ندادند ـ شاملو ـ گلشيري ـ خنده هاي مرده‌ي تو ـ صندلي چرخ دار ـ روزنامه ها ـ تسليت چهلم شاملو شش ميليلرد و چند نفر بليط پاره ـ خودي كه نمي داند مرده است ـ فنجان كه هنوز هم سياه مي زند ـ رنگ انار ـ سيب كه كلمه بود ـ چاقو كه كلمه بود ـ مرده‌اي كه به چاي دعوت مي شود ـ خنده‌هاي جا گذاشته شده در خيابان ـ كسي كه ماه را خط مي زند ـ يادهايي كه در خانه جاگذاشته شده ـ سال‌هاي دويدن ـ سلام هاي در راه ـ اسم كوچك تو كه مثل خودت چهل ساله مي شود ـ آوازهاي گم ـ روزنامه هاي زرد ـ امضاي مرده در پاريس ، قاهره ، سانتياگو و حتا سئول ـ ارديبهشت از اين جا دور ـ كفش‌هاي كتاني ـ روسري كه باد با خود مي برد ـ گيسو‌بُران گريه ـ كوچه هايي كه عاشق نمي شوند ـ امضاي قاب شده ـ خداحافظي خنده‌ها -  سياه‌پوشان ـ خنده هاي سياه ـ صداي پاي او ـ راه رفتن سرفه ها در تلفن ـ راه رفتن جنازه در تلفن ـ آخ اول ـ جايي كه درخت هميشه درخت نيست ـ ايستگاه‌هاي خداحافظي ـ قد كشيدن ديوار شيشه‌اي خنده‌هاي قاب گرفته‌ي تو روي دوش مردم شهر ـ مرداد ماه ـ لهجه‌ي جنوبي ـ سال هاي شرجي ـ شش روز مانده به مرداد ماه ـ خنده هاي بلقيسي ـ صداي نزارقباني ـ مرگ كه شبيه چشم هاي تو خاكستري ست - چند پروانه مرده لاي كتاب‌ها ـ اهواز چه قدر تابستان ـ گلستان وسه گوش وكارون ـ سينه‌هاي بريده ـ پيچ استاديوم ـ هرچه قاب عكس و شيشه و ديوارست ـ خاتون ـ شب كه دارد طولاني مي شود ـ بيد مجنون آن سمت خيابان ـ جنگ جنگ را كه من باختم و تو - چشم هاي زيرآوار ـ ابو نواس - چهل به علاوه ي يك پنجره ـ كجاي اين جاده- عصا ـ خميده ـ عينك شماره شش ـ شاعر شدن پاي سفره‌ي عقد ـ چراغ هنوز قرمزـ نرگس‌ـ گيسوان تو درباد مي رفت شلال ـ شهلا ـ چهل و يك ساله مي شوم پاييز ـ گيسوان بلند وقهوه اي ـ كبوتري كه روي آنتن نيست ـ ناظم حكمت - رودي كه از تابستان تو هم گذشته است ـ ماياكوفسكي ـ بيست و هفت بهمن يك هزار و سي‌صد و چند ـ گريه ي بندري ـ سراب جاده ـ مشق پرواز ـ از لانه افتادن ـ پرواز را فراموش شدم ـ من سردم است هزار و چهارصد و يك شمسي ـ گلايل آبي ـ و بعد كه شاعرمرد ـ امام زاده طاهر ـ آب درخوابگه مورچگان ـ عباس چمچمالي ـ عاشقانه‌هايم را بردوش كلاشينكف ـ دوباره آواره - از بهبهان تا صحنه راوي شدن ـ سه شنبه‌ي آبان خيس ـ مهرآباد ـ 45 : 21 دقيقه به وقت گريه ـ خنده هاي تو را به تاخير افتادم ـ هم بند يازده هزار روز ـ صفرخان ـ من مرگ هيچ عزيزي را باوركرده ام آبان يك هزار و سي صد و هرسال -  اردي جهنم بهشت شده ـ رسم پرواز - خيس آن سال‌ها كتاب‌هاي نخوانده - موهايم را سفيد نشسته‌اي حالا ـ گل نسرين - با تو تمام نيمكت هاي جهان را -  كجاي اين خيابان دره‌ي پروانه‌ها ـ كوچه به كوچه شيركو را بي كَس شدن ـ كفش هاي پشت درـ كم داشتن تو ـ نان را كه گرسنه ام هنوز ـ سال هاي گذشته ـ چند زمستان برف ـ گرگ ـ شبان رمه‌گي ـ تو را كلاغ از اين جا برد ـ هواي ابري امسال تو -  تمام دوستت دارم هاي جهان ـ كلاغ پشت پنجره - يك صندلي خالي ـ سيب زرد شده - سال‌هاي رفتن‌ات ـ دو صندلي خالي ـ ميز هنوز دست نخورده ـ تابستان آينده ـ ايستگاه چاقو و كبوتر ـ تيتر روزنامه‌هاي صبح ـ يك سال گيسو بران ـ چاقوي هنوز به آشپزخانه برنگشته ـ سي هزار پرتقال بم ـ بستن چمدان ـ خرس پدر ـ خرسِ چه قدر شبيه آدم ـ خسته از عذاب اين شب ناتمام ـداغ و درفش باد ـ تكرار تو كي خواهي آمد ـ سرفه‌هاي پي در پي ـ چار آسياب چشم‌هاي تو ـ ترس از شروع هر شب لعنتي ـ صداي گريه‌ي گيسوان ـ كروكوديل‌هاي سياه و سفيد ـ كارون من ـ گارد سويل ـ گم كردن آرواره ها ـ خواب نا تمام ـ ايكاروس ـ تبعيد ـ خيابان پيكادلي لندن ـ بادام تلخ ـ بن لادن ـ لب‌هاي موميايي ـ خداي در انجيل ـ يازدهم سپتاامبر ـ از چشم‌هاي تو افتادن ـ انار خشكيده ـ ميموني كه به انسان مي خندد ـ غارت‌گر گل‌ها .

5) در يك گناه كلي و در آخر شاعر نيست به (( منِ )) شعري خود داراي چه وضعيتي مي گردد ؟

وضعيتي بالنسبه رضايت بخش ‍‍، پايدار و خوشايند.  واقعيت اين است كه در شعرهاي سه دهي ميان او (شاعر) و ((منِ)) شعري جدال قابل ملاحظه اي در نمي گيرد. ((منِ)) شعري و او به اشتراك بلافصل و بي تزلزلي در موقعيت هاي ديدن ، شنيدن ، بيان كردن و به يا آوردن و حتا گذشتن مي‌رسند . چنين به نظر مي‌‌آيد كه ((منِ)) شعري و او يك‌ ديگر را به همان صورتي كه پيش از اين يافته‌اند و بوده‌اند ، پذيرفته‌اند . بنابراين ديالك‌تيك و كنش‌مندي مناسبات بصري ـ تخيلي آنان از طرفي مختصر ، كم دامنه و كم پرتابه به نظر ميرسد واز طرف ديگر قابل دست‌رسي و گرفتار نوع ساده اي از عادتهاي تجانسي و  اقناعي مي باشد ، از اين رو : در پي پس زدن يك ديگر نيستند و يكي براي غلبه بر ديگري نمي كوشند . ((منِ)) شعري هيچ كجا گشوده نمي‌شود و شاعر براي بازسازي دوباره‌ي ((منِ)) خود ، زيبايي و خلوص او را نه لكه‌دار ميكند و نه مي‌شكند. شاعر و ((منِ)) شعري او چه در زمان‌هاي توصيفي ـ تصويري و كنش مداري‌هاي روايي زبان و چه در فضاهاي خلق الساعه‌‌اي كه زمينه‌هاي بكر فراشدگيِ احساس‌هاي نهفته و دست اول شعري اند، دوش به دوش هم از برابر ما مي‌گذرند بي آن كه از راز پنهان شده در ((ايستگاه‌هاي چاقو و كبوتر)) و جنون نهفته در ((كفش‌هاي كتاني )) و يادآوري ((عاشقانه‌هايم را بر دوش كلاشينكف)) مضطرب يا بر انگيخته شوند . ((منِ))شعري و شاعر قابليت‌ها ، فراروي ها، قلمروها ، اندازه‌ها و توانايي‌هاي يك ديگر را پيش از اين شناسايي و تجربه كرده اند.

وبارها وبارها آن ها را براي خود و ديگري نسنجيده‌اند و به درك متافيزيكي احساس‌ها ، سردرگمي‌ها ، حساسيت‌ها ، عاطفه‌ها ، خواسته‌ها  و كفايت‌هاي هم ديگر رسيده‌اند به طوري كه تفكيك وجداسازي حالت‌هاي روحي ، حوزه‌هاي زباني ، موقعيت‌هاي ديداري و حتا كنش‌هاي غريزي شان در روياروييِ بي واسطه با جهان و نيز تشخيص شكل و طرز شي شده‌گي‌هاي‌شان در وقت‌هايي كه زمان هاي شعري به فضاهاي شعري ختم مي‌گردد از يكديگر تقريبن غير ممكن به نظر مي‌آيد . شايد دليل اصلي يا دست كم يكي از دليل هاي چنين مقوله‌اي اين باشد كه اولن : سيطره و استيلاي همه جانبه ي واقعيت هاي ملموس عيني و گذرنده برداربست ، اسكلت ، ابزار و مصالح شعر سنگين و طاقت فرساست به بيان ديگر شعر بيش از حد توان و آستانه‌ي انرژيك خود به حمل و انتقال واقعيت‌هاي بيروني مبادرت مي‌ورزد . دومن : واقعيت‌هاي ذهني كه به نوعي برگردان زيبا شناختي واقعيت هاي عيني‌اند تا آن جا خود و اثرات خود را در ناخودآگاه شاعر تثبيت كرده‌اند كه بخش‌هاي قابل ملاحظه‌اي از جست وجوگري‌هاي خيالي و مكاشفه آميزي‌هاي تخيل شعري را به خود اختصاص داده‌اند . تا جايي كه ديد شكلي بسياري از شعرها ناشي از يك اتوماتيسم ذهني به نظر مي‌‌آيد : انگار شاعر پيوسته براي باور كردن ورمز زدايي از ((منِ)) شعري خود دور آن مي‌چرخد و راه به جايي نمي‌برد مي‌خواهد به درون آن نفوذ كند اما نمي كند يا نمي تواند و انگار سه دهي شاعري است كه محكوم است هميشه و همه جا زيادتر از حد شعري خود از واقعيت ها بگويد اگر شاعر نداند من شعري او حتمن مي داند كه تسخير شعر به وسيله بنيان هاي پيدا و ناپيداي ايدئولوژيسم و آن چه از اين ويرانه برجا مي ماند ادراك ها و رفتارهايي اند كه به رغم شاعرانه بودن شان هم چنان يك طرفه ، كور ، عادت‌مندانه ، جادويي و طلسم شده‌اند .

6 ) درساخت‌هاي شعري سه دهي مفاهيم تا حد محو مي شوند ؟

طرح و انگاشت مفاهيم دراغلب شعرهاي مجموعه‌ي باران بود به منزله‌ي مرحله‌اي واسطه يا وضعيتي گذارنده ميان وجود لفظي كلمات و وجود خارجي آن‌ها مطرح نيست به عبارت ديگر وجودهاي لفظي در بيان شعري ممكن است بي واسطه‌گري يا با واسطه‌ي مفاهيم مصداق وجود خارجي اشيا و رويدادها و پديده ها باشد يا نباشد . اساسن خصلت شعر اين است كه هميشه و همه جا در پي انكار و برهم زدن قراردادها والتزام هاي زباني باشد و بيش‌تر از هر چيز به كشف خصيصه‌ها ، انگاره‌ها و معناهاي طبيعي اشيا بكوشد . اين خلاف آمد و تلاش مي‌تواند به چند نتيجه‌ي اثر گذار بيانجامد :

الف ) تجريد مفاهيم وگسيختگي بي رويه‌ي آن در باز آفريني مايه ها ونمودهاي مشخص حسي واقعيت .

ب ) تضاد و جدال ميان دال و مدلول براي يكي شدن نشانه و معنا .

ج ) جست وجوي واقعيت موجود اشيا و پديده ها در آن سوي اسطوره هاي زبان .

كه كاركرد اين نتيجه ها و نتايج احتمالي ديگر به طور يقين به آشفتگي در زبان معيار و تزلزل در قواعد مرسوم دستور زبان مي‌انجامد برخي شكل‌هاي ذهني زبان و ساخت هاي نحوي بيان سه دهي به او اين امكان را داده است كه تا حد قابل توجه و اطمينان بخشي مفاهيم شعري‌اش را به حوزه هاي تجريديِ هنوز معنادار زبان بكشاند و نيز به ميزان زيادي از فاصله‌ي ذهنيِ وجود لفظي با عينيتِ وجود خارجي بيان خود بكاهد . سه‌دهي در بيش‌تر شعرهاي خود از شگردي بهره گرفته است كه من آن را عطف يك دال مشخص حسي به يك يا چند مدلول حسي تكثير شده  مي‌نامم با اين طرز بياني ، يك مفهوم يك پارچه و پيوسته‌ي شعري - ذهني در يك دال مشخص ضمن بهره‌مندي از حس بالاي شاعرانه‌گي شروع به گسيختن و تكثيرهاي حسي- بصري مي‌كند تا جايي كه به مدلول يا مدلول‌هاي مورد نظر خود دست يابد و باز در همان نقطه و در كم‌ترين زمان ممكن مدلول دست يافته شده خود عرصه‌ي دال‌هاي متنوعي با قابليت فراشده‌گي مي‌گردد كه هم از اعتبار تكثيرگرايي پيشين برخوردارند و هم از قريحه ي ميل به سمت مدلول هاي هنوز ناشناخته وكشف نشده شعرهايي مانند: اين جا كبوتري روي آنتن نيست (ص 64 ) و اسم كوچك تو عباس شد (ص 68 ) . نمونه‌هاي موفق چنين شگردي‌اند .

7) آن دسته از سطرهاي شعري مجموعه‌ي باران بود كه به نوعي آن‌ها به انكار و بر هم زدن برخي قراردادهاي مالوف و التزام‌هاي بياني زبان معيار مي‌كوشند را مشخص كنيد .

صفر شش صد و هفتاد و يك را كه توچرخيدي / من درچشم‌هاي آريو برزن پيداست ماه (ص 1) مي‌خواستي اين جا را نچرخي ( ص 11) من عدالت را توي خيابان دراز كشيده ام( ص 11) خنده هاي تو را من نبودم حتا (ص13) سيب نگاه ام را براي تو / سرخ مي نشينم برآستانه (ص 13) من خط خورده‌ام من را / توي چشم هايم نگاه كن (ص 15 ) امسالِ اين هفت سين هم / سيب خنده‌هاي تو را من پير مي شوم (ص15 ) من دوستت دارم را غرق مي شوم درخنده هاي تو بر ديوار (ص 16) برادران يوسف را نگاه كن بوي پيراهن را مي درند اين بار (ص16 ) فرصتي اگر بود /چه مي شود كرد مي گفتم (ص 18 ) چه قدر پرنده زير پاي تو مُردم (ص 18 ) لطفن كه بوي مرگ مي كشدم (ص 18) زرد هم كه مي شويم زير پاي عابران (ص 19) كلاغ ها را سياه نشدم (ص 23) اين صفحه را چند بار مردم (ص 23) گيسوان تو را هم گريه كرده باشم بلند ؟ (ص 24)  ـ كه من از بالا به پايين مُردم (ص 27 ) دارم دود مي شود / اسپند اگر دود نكني (ص 37)  كسي تو را سوار مي كند / خنده‌هاي تو را پياده اما (ص 43 ) دوباره سال‌هاست شرجي مي شوم (ص 47) اهواز چه قدر تابستان است و / شلوغ بود (ص 49 ) ـ هم كلاسي هاي تو دكتر شده است (ص 49) پك بزني به لب هايم (ص 51 ) باران مي بارم براي تونيستي (ص 51 ) چه كرده‌اي تو با من را هنوز مي خندي (ص 53) مرا تو به سوي تو مي كشي (ص 54 ) صداي كودكي كوچه هايم را / با خودت به كافه بنشيني (ص 54 ) هنوز وقت باقي نيست (ص 55)  ـ چشم هايم را بلدم مي تكان‌ام (ص 56) از يادم نمي روي تو سوار مي شود (ص 56 ) پشت‌ام را خميده راه مي روي (ص 61 ) و تو بنشين حالا / رو به روي من كه نمرده است / پرنده هاي بسياري كه آسمان را سياه مي ديدي ( ص 62) ديوارها را هم نديدي مي خندد (ص 62) حرف توي حرف مي پرم (ص 67) امروز سه شنبه ي آبان بود / 45 : 21 دقيقه به وقت گريه مي كردم (ص70) خنده هاي تو را به تاخير افتادم (ص 70) عاشق كه مي شوم شدي (ص 70) من مرگ هيچ عزيزي را باور كرده ام (ص 70) چراغ تو قرمز بودم (ص 71) بارانِ چه وقت بود باريدم (ص 73) هيچ گنجشكي از لانه نيفتي (ص 73) چند پرنده را پرواز مردم (ص 73) موهايم را سفيد نشسته اي حالا (ص 73) قرار نبود نويسنده بيفتد را بخوان مي خوانم : / چشم هاي توگود افتادم (ص 73 ـ 74 ) گيسوانم را شرابي مي شوي امشب (ص 74) چشم در چشم تو بنشينم گذشت (ص 74) چشم هاي تو قهوه اي بود را بوسيدم (ص 75) كفش هاي تو بودم پشت درماند (ص 75)  ـ     كه سال هاي رفتن ات را مي گذشتم (ص 80 ) زنگ خانه ي مرا تو داوود نيستي (ص 83) .

8) افراد و چهره هاي مشخص ادبي ـ فرهنگي ونيز وقايع تاريخي سياسي ، اجتمايي و فرهنگي كه به منزله ي محرك‌ها و انگيزه هاي نهفته در شعر سه دهي از آن‌ها كاربري واستفاده ي معنايي شده است و در برخي از شعرهاي او مستقيم يا غيرمستقيم بازتاب يافته اند كدام اند ؟

آريوبرزن سردار دلير و بزرگ ايران در زمان داريوش سدم هخامنشي در مقابله با هجوم اسكندر مقدوني به ايران - ابوحمزه‌ي كفش‌گر ( ازبانيان ومروجان مذهب اسماعيليه كه مرتبه ي دعاتي هم داشته است . محل فعاليت او شهر باستاني ارجان بوده است ) باطني‌ها ( = باطينه ) ( فرقه‌اي از شيعه‌ي هفت امامي اسماعيليه ) حمله ي بخش هايي از ارتش امريكا و هم پيمانان نظامي‌اش به كابل افغانستان ـ قصه‌ي يوسف پيامبر و برادران او ( از قصه هاي مشهور كتاب مقدس و قرآن ) شيمبورسكا ( شاعر اهل لهستان و برنده‌ي جايزه ي نوبل ادبيات) ـ ميلان كوندرا نويسنده‌ي اهل چك كه برخي از مهم‌ترين آثارش به فارسي ترجمه شده است) ـ قتل محمد مختاري شاعر و نويسنده و محقق ـ قتل محمد جعفر پوينده مترجم و نويسنده - مرگ احمد شاملو ( شاعر ملي ايران ) مرگ نصرت رحماني ( شاعر معاصر) -‌ مرگ هوشنگ گلشيري ( نويسنده‌ي معاصر ) - قرار اعطاي جايزه‌ي نوبل به برخي از نويسندگان ايراني از جمله احمد شاملو در سال‌هاي دهه ي شصت و هفتاد  - چهل ام درگذشت احمد شاملو - آغاز هزاره‌ي سوم ميلادي - چهل سال‌گي و چهل و يك سال‌گي فرامرز سه دهي -  برملاشدن پرونده‌ي قتل احمد ميرعلايي ( مترجم و نويسنده) -  قتل داريوش فروهر و همسر او باضربه‌هاي چاقو -  مرگ نزارقباني ( شاعر معاصر عرب)  - ابونواس حسن بن هاني شاعر ايراني الاصل عربي گوي (146 هـ.ق 198 هـ.ق) كه شعرش به فصاحت و نيكويي معروف است - ناظم حكمت شاعر ترك زبان و يكي از چند شاعر معروف قرن بيستم جهان -  ولاديمير ماياكوفسكي شاعر مشهور ادبيات روس و جهان در نيمه‌ي اول قرن بيستم - مرگ عباس چمچمالي شاعر اهل صحنه‌ي كرمانشاه -  مرگ صفر قهرماني از قديمي‌ترين و بزرگ‌ترين زندانيان سياسي جهان در رژيم پهلوي -  شيركو بي‌كَس شاعر معاصر كردستان عراق و شهروند افتخاري فلورانس ايتاليا - گذشتن سياوش از آتش ( اشاره به يكي از مشهورترين داستان‌هاي شاهنامه ) -  زلزله بم كه بر اثر آن شهرستان بم به كلي ويران شد و تعداد بي‌شماري از مردم آن قرباني شدند -  دختران فراري ماخوذ از خبرهاي مندرج دربخش حوادث روزنامه‌ها و رسانه هاي ديگر  - مرگ لوركا شاعر اسپانيايي نيمه ي اول قرن بيستم - رويداد يازدهم سپتامبر ( انفجار چند برج و چندين ساختمان در امريكا توسط گروه تروريستي القاعده به رهبري بن الادن ) -  بر صليب كردن مسيح پيامبر .

9) چند انگاره روي كرد زماني در مجموعه ي باران بود ... مي شناسيد؟ ضمن تشريح هر يك دست بالا پنج نمونه مثال بيان كنيد .

زمان در شعرهاي سه دهي في نفسه اتفاق مي افتد و في نفسه محسوس است اين اتفاق و احساس بيش‌تر از آن كه عميق و فرو رونده باشد سطحي و پيش رونده است . ابتدا مفاهيم ، نشانه‌ها و بعد كليت زبان و ديگر عناصر دروني شعر به طرزي خود به خودي خود را به اين اتفاق و احساس مي‌سپارند : همه چيز برمي‌گردد به خود - حركت دهي‌ي تصويرها ، احساس ها ، ريتم ، كلمه ها و انديشه‌ي شعري ؛ كار شاعر در اين مرتبه ايجاد رابطه‌اي ست مبتني بر هم سويي ذهني ميان زمان و عمل شعري در ساختار و اندام وارگي زبان سه‌دهي طبيعتي روايي به خود مي گيرد تا به عبارت بهتر روايت هاي كوچك شعري تنها هنگامي طبيعت ساده‌ي خود را باز مي يابند كه بخشي از زمان شهودي - ديداري شعر شده باشند . اما لحظه‌هايي كه برخي از شعرها تكوين و تحقق  بصري خود را در نتيجه‌ي دست يازيدن به ارجاعات بيروني و گسترش مولفه‌هاي فرا شعري به انجام مي رسانند روايت ها از حالت طبيعي خود دور مي شوند اين جاست كه به نظر مي آيد زمان در شعر محبوس شده است ؛ اما باز همين زمان حبس شده در دريافت ها و لايه‌هاي دروني شعر به شكلي موهوم از ناكجاي ذهن شاعر سر بر مي‌آورد و تسلط خود را بر فرم هاي زباني به منزله‌ي يك نشانه مي كوبد روايت هاي بسط داده شده در شعر سه دهي تنها محمل و فرصتي است تا محتمل بودن زمان را به منزله‌ي اساس زيبايي شناختي شعر هم امكان پذير گرداند و هم تحمل پذير و اين از آن جا ناشي مي شود كه بخواهيم حتا به اجمال با بيان و ديگر مصالح و ابزار غير شعري چيزي را پنهان يا آشكار كنيم و يا بخواهيم با شكل شكني‌هاي زباني چيزي را انكار يا اعتراف كنيم . صراحت زمان و چند لهجه‌اي بودن زمان در لحن سه دهي هم مسحور كننده است و هم مقهور كننده . معناها و موضوع‌هاي شعري اگر مقاومتي هم از خود نشان دهند در آخر بر اثر رخنه‌ي زمان در آن ها و بي‌قراري‌هاي غير مشروع شان به فرم تبديل مي شوند گو اين كه همين فرم در سطرها يا شعرهاي بعدي به عادتي معنايي بدل مي گردد من در شعرهاي سه دهي دست كم سه رخ‌ نمون زماني شناسايي كرده‌ام :

الف ) زمان واقعي : كه نتيجه اش طرح بي پرده يا ياد آوري مراتبي از واقعيت هاي در آميخته شده با احساس است كه يا تبديل به نشانه شده اند يا درصدد نشانه شدن هستند و يا كاركردي نشانه شناسيك ندارند . روي هم رفته زمان واقعي سعي مي كند واقعيت هاي از قبل واقعي شده را به نشانه‌هاي معنايي‌اي فرا زماني تبديل نمايد.مثال ها :

1)  چهل سال پيش دوم آذر / آن جايي كه توهستي / خنده هاي تو را من نبودم حتا / دارم به تو نزديك تر مي شوم / شانه هايت را بگو آماده باش ! ( ص 13)

2)  آفتاب هم كه نبارد / زير باران خيس مي شوي و / عاشق كه نباشي هم / تا كي كجا و چند مگر مي شود / دنبال روزنامه بگردي / چهل‌ام شاملو را تسليت بنويسي (ص22)

3) گفتم كه چند زمستان بايد ببيني / اين بهار تا تو باور كني / اسم كوچك تو مثل خودت چهل ساله مي شود (ص 32 )

4)  به جاي كسي نمي شود كه بميري / مي خواهم چهل سالگي ام را دور بريزم (ص 32)

5)  امروز سه شنبه ي آبان است / 45 : 21 دقيقه به وقت گريه مي كردم ( ص 70 )

ب ) زمان دراماتيك : كه در شعراتفاق مي افتد و في البداهه پيش مي آيد و پتانسيل آن به شعر حركت مي دهد و هم خود و هم شكل اتفاق افتادن اش نشانه اي زيبا شناختي در متن تلفي مي‌شود و تا حد امكان از تاريخي شدن و موضوعي شدن
مي‌پرهيزد چون آفريده ي ناخود آگاهي است كه بافت شعري را زنده نگاه مي دارد و دال‌ها را بدون واسطه هاي مفهومي به مدلول هايي مي رساند كه نظام گفتاري شعر از آن فراهم آمده است : مثال‌ها :

1)من دعا مي كنم به جان تو / اين كله هاي خون را / بر پيراهن جهان و كلمه نبيني / من  به بوي تو زنده‌ام / امسال اين هفت سن هم / سيب خنده هاي تو را من پير مي شوم ( ص 15 )

2)از همين جاي دور از تو / گفتم كه چشم هاي تو زيباست / برادران يوسف را نگاه كن ! بوي پيراهن را مي درند اين بار (ص 16)

3)تا كجا و كي هم مگر مي شود / تاريك كه مي شوم به خانه بيايم / روزنامه هاي ديروز را بخوانم / من باشم و چند سرباز فقط / يكي دوخانه تا مات شدن (ص 23)

4)  من تا چشم هاي تو آمدم نبودي / قدم هايت را بگو اما / تا تو بر زمين من بنشيني / اين رود از تابستان تو هم گذشته است / گفتم كه ( ص 64 )

5) گرگ بود آمد / برف بود آمد / زمستان بود ايستاد / گيسوان تو جنگل است هنوز / آيا ؟ ( ص  77)

ج ) زمان موهوم : به نظر مي آيد اين انگاره ي شعري گاه از جايي وراي مناسبات ذهني شاعر و بيرون از واقعيت‌هايِ حضور يافته دركلمات بر شعر وارد مي شود زيرا جنسيت و شكل حقيقي اش بسيار كم تر از ارجاعات و بازگشت هاي آن به فرا متن ، تاريك و ناشكافته مي‌ماند . اين زمان گاه نيمي واقعي نيمي دراماتيزه شده در شعر خودنمايي مي‌كند . اما بيش‌تر مواقع در پي بيان فرميكِ حالتي است كه تا هميشه در شعر مرزهاي‌اش ناگشوده مي ماند . مثال ها :

1) چراغ تو قرمز بودم / اگر نبود / امروز چهارشنبه است / آبان يك هزار وسي صد و هر سال (ص71 )

2)     و بعد باور كن / آن روز آذرماه / هزار و سي صد و چند بود / رفته بودم مداد بخرم (ص 48 )

10) كلمه و معنا در فرم شعري و مراتب آن در ارتباط با يك ديگر و در ساخت هاي شعري سه دهي داراي چه وضعيت يا وضعيت هايي است ؟

همه چيز مربوط مي شود به شكل ، جنس و واقعيت روايت در شعرهاي او . در اغلب شعرهاي سه‌دهي يك عامل يا فراگرد بيروني حس شده و گذشته‌دار هم پاي زمان وارد شعر مي شود و سطح‌ها و لايه‌هايي از مضمون را در خود حل مي كند و سطح‌ها و لايه‌هايي را نيز برجا مي گذارد به طوري كه خود موضوع شعر مي گردد . بنابراين كلمه و معنا و حتا صورت شعري در جاهايي كه هم نوايي و حركتي هارمونيك نسبت به هم مي يابند وضعيت خطي روايت را به سطح فراتري از درهم تنيدگي و يا رفتاري و در عين حال گسيختگي مضموني مي رساند و هرگاه زمان به عنصري از قبل نينديشيده و دراماتيك تبديل مي شود با حجمي از روايتك‌هاي پراكنده و غير هم سو سروكار داريم كه وضعيتي فضايي به خود مي گيرند . سه دهي مي كوشد ضمن پاره پاره كردن و پراكندن معنا در فضاها و سطح هاي فرميك آن را مستهلك كند و به چيزي نپردازد مگر سويه ها و صناعت خود مدار زباني كه چندان هم خالي از معنا و گرايش هاي بدوي ذهن او نيستند . دراين صورت كلمه ديگر هدف نهايي زيباشناختي و تمام يافته ي شعر او نيست بلكه كلمات به حالتي فراتر از شي شده‌گي مي‌رسند و جزيي مي شوند از ساختمان و معماري شعر . كلمه در اين دست شعرها صدايي مستقل و منفك از ديگر كلمات ندارند بلكه صدايي كه از خلال آن‌ها به گوش مي‌آيد از طرفي صداي مشترك همه ي كلمات است و از طرف ديگر صدايي است كه مخاطب را ارجاع  مي‌دهد به جايي دورتر كه شعر و عناصر دروني آن هدفي جز رسيدن به آن ندارند . معنا و كلمه در شعرهاي سه دهي هرچه بيش‌تر جنبه‌ها و حساسيت‌هاي قطعي و صُلب خود را از دست مي دهند واقعيت قديمي و عادت شده را در نگاه و خوانش‌هاي ما بيش‌تر فرو مي پاشند تا دوباره آن را بازسازي كند و هر بار به شكلي ديگر :   از همين‌ جاي دور از تو گفتم كه چشم‌هاي تو زيباست / برادران يوسف را نگاه كن / چون پيراهن را مي‌درند اين بار / تعجبي هم كه ندارد / آدم هاي تو روي پل اگر / بلند كه بخندي / ص 17 ـ16 )

 

                                                                   مجيد روانجو

                                                                    آذر ـ دي 84

 

 

1)انجيل لوقا ـ باب 16 ـ آيه‌ي 22

2) پس چشم به راه روزي باش كه در آن (‌روز ) از آسمان دودي آشكار ببارد

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

یکشنبه، 18 دی، 1384

اين ترانه حتمن عاشقانه است

چند شعر از باران بود همه‌ی ليلی‌ها رفته بودند

                               آن روز لعنتي

 

و بعد باور كن

آن روز آذرماه

هزار و سيصد و چند بود

رفته بودم مداد بخرم

چشم‌هاي تو را كوك كرده بودم ـ

به وقت برگشتن .

خيلي وقت است حالا كه من نمي‌آيم

مداد را براي گيسوان تو

يادم رفت چه رنگي خوب است

هنوز هم منتظرم باش

عاشقانه‌هاي مرا كه آخر شد

به گردن چاقو بينداز

و بعد باور كن

مرگ شبيه چشم‌هاي تو خاكستري‌ست

آب هم از آسياب كه افتاد

دوباره مي‌روم مداد بخرم

چه رنگي ؟

 

 

                        اهواز . پيچ استاديوم

 

و بعد

چند پروانه‌ي مرده لاي كتاب‌ها

مجبورم بگويم

اهواز چه قدر تابستان است و

شلوغ بود

كه از كنار نام تو بي‌تفاوت

خيلي سال از تو گذشت

گلستان و سه‌گوش و كارون

تو را به دريا داد

چه قدر كورند همه فراموش مي‌كنند

سالها گذشته است

گيسوان تو را عاشق‌ام هنوز

بلندتر شده است يادم نمي‌آيد

سينه‌هاي بريده‌ات را

هم كلاسي‌هاي تو دكتر شده است

من خواب نمي‌روم لطفن

ديازپام ده ميلي هر شب يكي

مي‌نويسم بخور و بخواب

فراموش كن

اهواز . پيچ استاديوم

چند پروانه‌ي مْرده لاي كتاب‌ها بودم .

 

              اين ترانه حتمن عاشقانه است

 

من كه آمدم

چار آسياب چشمهاي تو ظهر بود

كه تو در جاده بودي

با تمام بيست انگشتات

و ناخن‌هات كه كودك نبود

حالا هم كه غروب است

لبهاي تو سرخ بود

من سيبي از درخت نچيده‌ام

كه از شروع هر شب لعنتي مي‌ترسم

چه فرق مي‌كند

كدام روسري‌ات را بپوشي؟

من صدای گريه‌ی گيسوان تو را

 سال‌هاست كه می‌شنوم

و بعد هم كه من رفتم

چار آسياب چشم‌هاي تو شب بود

ماه پشت ابر بود.

 

 

 چهار آسياب : روستايي است در نزديكي بهبهان . با غروبهايي كه زيباست .

 

 

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

چهارشنبه، 14 دی، 1384

امشب کنار فروغ می خوابم

و بعد

که چشم تو آموخت

در اين سال‌های خيلی خوب!

بدترين شيوه‌های مردم‌کشی را

اين دی ماه لعنتی هم

چهل و چهارمين زمستانی است

که ظهيرالدوله در من خوابيده است

تنها صداست که نمی‌ماند

ته‌نشين گوش‌های تو می‌شود

اين پنج‌‌شنبه اگر نيايی

می‌آمدی تو  /  نمی‌گفتم :

به جان تو !

که می‌خواهم نه تو باشی

و نه زن !

تمام گلايل‌های جهان را

آبی که شدم

و سفيد

کنار فروغ می‌خوابم.

 

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

چهارشنبه، 30 آذر، 1384

امشب يلدايی

هم وطن ! دراين شب يلدا چشم هايم را می بندم  . رويا هميشه با من است : اين جا همه چيز ارزان است . نرخ بيكاری در ايران من كمتر از پنج درصد است . كتاب های شعردر كمتر از يك هفته و با تيراژ يك صد هزار به چاپ می رسد . شاعران بر عكس فوتبالی ها از پر درآمدترين مردم اند . آسمان هم كه صاف و آرام .چشم هايم را باز می كنم :من آرزومندم ! آرزومند شادی های مردم سرزمين ام . كه امشب باد ! و اندوهان شان كه امروز ! يلدايی بخنديد .

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

دوشنبه، 21 آذر، 1384

يک حس قديمی

اين شعر مال خيلي سال پيشه. هنوز هم دوسش دارم.حالا ديگه شب طولاني نشده است 0 طولاني تر شده است 0 سيگار هم نمي كشم 0 شما بگين : چي كار كنم با اين شب طولاني تر شده و اين شعر و خود بي قرارم 0 ؟؟؟؟؟؟

شب طولاني شده است
حالم خوش نيست
صبح كه از خانه مي آمدم
باران مي باريد
و من خيس تشنگي
با خودم گفتم :
                بابونه ها تشنه مي ميرند
مي ترسم
مي ترسم وقتي تو بيايي
سلام معطر سيب ها را جواب نگويم
حالم خوش نيست
شب طولاني شده است 0

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

پنجشنبه، 17 آذر، 1384

منتشر شد

چهارمين مجموعه شعرم با نام

 باران بود همه ي ليلی ها رفته بودند

 منتشر شد

 

باران بود همه ی ليلی ها رفته بودند

جهت تهيه كتاب با شماره تلفن ۱۱ ۶۶ ۲۲۲ - ۰۶۷۱

سرزمين رايانه ( آقای ساسان شكوريان ) تماس حاصل فرمائيد .

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

پنجشنبه، 17 آذر، 1384


چيزی نمانده است. دوم دی ماه دارد از راه می رسد. من سردم است . تو چی؟

 

بي بـا تو

گيسو هنوز هم بود. تا تو مي‌روي از بقال سر كوچه، نيم كيلويي ماست و موسير بهبهان بخري، من هم آن دو بطر سگي را از زير زمين آورده‌ام. كمر باريك اول هميشه لب پُر مي‌‌زند. مي‌گويم:«سلام!» و تو اما نمي‌‌شنوي- هيچ كس از من نشنيده است - كه تو مي‌گويي:« نوش جان تو! آن جا كه غم نباشد. من باشم و تو فقط.» شيريني اين تلخ‌وش هنوز هم با من است. كه تو هستي. من بودم و همان آينه‌ي قدي. كه ايستاده بوديم ما. دست‌هاي تو در دست شانه بود. موهاي من در دست‌هاي تو. آينه بي‌دريغ مي‌خنديد. كه از تو پرسيدم:« بهترين رنگ خدا؟» و تو گفتي:« آبي.» آبي را هنوز هم دوست مي‌‌دارم. رنگ خيال است آبي. آبي اما بهترين رنگ خدا نبود. نيست. و بعد هم كه تو گفتي:«سبز، زرد، سرخ، سفيد و » خسته شده بودي تو. گفتم:« راه دوري نمي‌روم. قهوه‌ايِ چشم‌هاي تو.» حالا كه استكانِ تو بالا مي‌رود، من پايين مي‌آيم. تصدقِ من و سلامِ تو با هم به زمين مي‌رسند. در هم گره مي‌خورند كه شنيديم: «نوش!» و تو در را باز مي‌كني. نوشِ چندم‌ات را مي‌گويي و مي‌شنوي. به چشم‌هاي تو نگاه مي‌كنم. بارها و بارها مي‌شنوي:« نوشِ جان تو» اين جا كه تو نيستي، هستي حتمن. كه من عصر هر پنج‌شنبه را مست مي‌شوم. پاتيلِ پاتيلِ پاتيل. تا من بروم از بقال سر كوچه، نيم كيلويي ماست و موسير بهبهان بخرم، گيسو هم آمده است. نرفته بود كه گيسو. حالا تو بنشين! كمر باريك اول را بالا مي‌روم. به سلامتي تو. تو. تو.

 

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

چهارشنبه، 16 آذر، 1384


..............................به ساسان و اورانوس

در خيابان picadely

...................................................

ايكاروس !

اين پرانتز كه باز دستهايم بسته است

و دهان ام

ازدواج مان را تو تبريك بگو به همه

من تبعيدی ام

ف مثل فرامرز سه دهی

نه  ماه ديگر-

پسرمان دختری است فراری

با چشم های خاور ميانه ای

در خيابان پيكادلی لندن

سرنگ می فروشد به خودش

و تزريق می كند

بادام تلخ به لبهايم / كه

بوسه های من و تو

شيرين نبوده اند ايكاروس

اين پرانتز كه بسته

دست هايم بسته است هنوز

و دهان ام باز :

ما چند نفر بوديم

تصوير هيچ رئيس جمهور -

و ‍ بن لادن ی در دست هامان نبود

كه به لب های موميايی تو رسيديم

ايكاروس !

 ايكاروس

 

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

چهارشنبه، 16 آذر، 1384


نور لطفن !

از همين جای دور از تو

در چشم های تو تکرار هم می شوم  / سلام !

باران بود همه ي ليلي ها رفته بودند

¤ نوشته شده در ساعت <#time#> توسط

نظرات دوستان

 

ابتداي صفحه

  RSS 2.0